«₪۩۞ستاره عشق۩۞۩₪»
|
|
اسکله اسکله ی ناز چشات کاری دارم یه قایقم تو ساعته یه ربع به عشق عقربه ی دقایقم گرمی دستای تو رو به صدتا دنیا نمی دم هر وقت که یارم تو بودی بی کسیو نفهمیدم تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو می کشم ولی بازم رو میله ها ش عکس چشاتو می کشم آی قصه ی بی سر و ته شعر بدون قافیه برای مرگ این پسر نبودن تو کافیه دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | جمعه نهم مرداد 1388 | 14:27 | + | موضوع: |
عشق ابدی من این مطلب رو تو یه سایت دیدم وقتی خوندم خیلی ناراحت شدم و حالم گرفته شد منم واسه شما اینجا میزارم تا شما هم بخونید و نظرتون رو بگین وقتي عشق , مرگ را شكست ميدهد ![]() دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | جمعه نهم مرداد 1388 | 14:18 | + | موضوع: |
کشتن قلبمو بلد شدی گفتی می خوای ازم دل بکنی از روی قلبم تو رد شدی اما اینو می دونم که قلب تو هیچ جا نرفته و پیش منه اون دل ساکت و مهربونت توی سینه داره واسه من می زنه نگو نگو که می خوای دل بکنی آخه مگه نمی دونی عشق منی خوب می دونم داری دروغ میگی تو می خوای دلمو آتیش بزنی
نگو نگو که می خوای دل بکنی
خوب می دونم داری دروغ میگی
آخه توی دنیای کوچیک من هیچ کسی غیر تو جا نداره عاشق پاپتی و دیوونت اگه تو نباشی یه جا کم میاره دروغکی می گی دوستم نداری آخه چرا سر به سرم میزاری بگو آخه واسه چی لج می کنی هی می گی کاری به کارم نداری
نگو نگو که می خوای دل بکنی آخه مگه نمی دونی عشق منی خوب می دونم داری دروغ میگی تو می خوای دلمو آتیش بزنی
نگو نگو که می خوای دل بکنی آخه مگه نمی دونی عشق منی خوب می دونم داری دروغ میگی تو می خوای دلمو آتیش بزنی کشتن قلبمو بلد شدی گفتی می خوای ازم دل بکنی از روی قلبم تو رد شدی اما اینو می دونم که قلب تو هیچ جا نرفته و پیش منه اون دل ساکت و مهربونت توی سینه داره واسه من می زنه نگو نگو که می خوای دل بکنی آخه مگه نمی دونی عشق منی خوب می دونم داری دروغ میگی تو می خوای دلمو آتیش بزنی
نگو نگو که می خوای دل بکنی
خوب می دونم داری دروغ میگی
آخه توی دنیای کوچیک من هیچ کسی غیر تو جا نداره عاشق پاپتی و دیوونت اگه تو نباشی یه جا کم میاره دروغکی می گی دوستم نداری آخه چرا سر به سرم میزاری بگو آخه واسه چی لج می کنی هی می گی کاری به کارم نداری
نگو نگو که می خوای دل بکنی آخه مگه نمی دونی عشق منی خوب می دونم داری دروغ میگی تو می خوای دلمو آتیش بزنی نگو نگو که می خوای دل بکنی آخه مگه نمی دونی عشق منی خوب می دونم داری دروغ میگی تو می خوای دلمو آتیش بزنی دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | پنجشنبه هشتم مرداد 1388 | 18:52 | + | موضوع: |
تو تنها هستی هوا ابری
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | چهارشنبه هفتم مرداد 1388 | 0:27 | + | موضوع: |
كاش نبودم و بودى تكيه به شونه هام نكن
من از تو افتاده ترم ماكه به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم كي گفته كه به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم حيف تو نيست كنج قفس چادر غم سرت كنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه بنده حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همينو بس غصه نداره بي كسي قشنگي قصه ماست
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | یکشنبه چهارم مرداد 1388 | 20:35 | + | موضوع: |
من جوان بودم پیرم کردو رفت ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | یکشنبه چهارم مرداد 1388 | 20:24 | + | موضوع: |
عقده زندگی مثل یه دریاست ما دوتا موج اسیریم نمی خوایم زمینی باشیم ما می خوایم که پر بگیریم سهم ما از این زمونه چون کفی تو قلب دریاست اما ما دو تا میدونیم جای ما بالای ابراست توی فصل بی نشونی توی این دنیای رنگا می ریزیم چه بی گلایه عقده هامون رو روی سنگا....... دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 15:54 | + | موضوع: |
¤¤¤زندگی¤¤¤ ______¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤---------------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤-------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤----------------------¤¤¤-¤¤¤-----------------------¤¤¤ __¤¤¤¤¤--------------سلامی به گرمی خورشید---- -----------¤¤¤ _ ¤¤¤- هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهای تورا زیر سوال ببرد-¤¤¤ ¤¤¤-------------------------------------------------------------------------¤¤¤ ¤¤¤--در سراشیبی که نامش زندگیست------------------------------¤¤¤ ¤¤¤------باهمه بیگانگیها میروم------------------------------------------¤¤¤ ¤¤¤----------در سکوت سرد غمگین زمان------------------------------¤¤¤ ¤¤¤--------------بی هدف بی یار و تنها میروم------------------------¤¤¤ _¤¤¤----------------در سراشیبی که نامش زندگیست------------¤¤¤ __¤¤¤------------------می روم شاید که در دشت بزرگ--------¤¤¤ ____¤¤¤-------------------باز یابم آنچه را گم کرده ام--------¤¤¤ ______¤¤¤-------------------------------------------------¤¤¤ _________¤¤¤----------------------------------------¤¤¤ ____________¤¤¤¤¤¤-- I LOVE YOU---¤¤¤¤¤¤ _____________¤¤¤--------------------------¤¤¤ ________________¤¤¤----------- -----¤¤¤ ___________________¤¤----------¤¤ ____________________¤¤¤¤¤¤¤ ______________________¤¤¤¤
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 1:12 | + | موضوع: |
وبلاگهای جالب سلام دوستان گل
امیدوارم که شاد و سرحال باشید به این وبلاگها یر بزنید و نظرتون رو راجبش بگید اگر با تبادل لینک با هر کدوم از وبلاگا موافقید تو قسمت نظراتش بگید تا در اسرع وقت لینک بشید
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 14:44 | + | موضوع: |
دل من دل من دیر زمانی است که می پندارد
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 14:30 | + | موضوع: |
فايز دشتستاني حتما بخونيد!!!!!!!!!!!!!!!!! اين داستان رو جاي ديگه پيدا نميکنيد .!! سلام دوستان مي خوام دوبيتي هاي فايز دشتستاني رو براتون بذارم شايد به اين دليل خوب نمي شناسينش که به سختي بقيه ي شاعرهاي زمانش شعر نگفته ولي خوش است هر آن چه از دل برآيد از دل گفته افسانه ي قشنگ و عشقي معشوقش رو هم براتون گذاشتم قبلش بخونين:
داستان افسانه اي زندگي فايز دشتستاني: اسم اصلي او محمدعلي است.در کودکي پدر خود را از دست داد اما مادرش همه ي توان خود را براي تربيت فايز جوان به کار برد.چون فايز به جواني رسيد کمر بر خدمت مادر پير وفرتوت خود بست. بيشتر دوران جواني فايز به خدمت مادر گذشت مادر نيز تنها مي توانست در حق فرزندش دعا کند.همه وقت از خدا مي خواست تاپسر ش را با حور و پري دمساز گرداند. فايز از همان دوران کودکي چوپان بود در آن ناحيه که او گوسفندانش را به چرا مي برداستخري بود. در ظهري داغ تصميم گرفت تا گله را به آن آبگير ببرد تا گوسفندان سيراب شوند. همان طور که مي رفت از دور چند نفر را ديد که در آب شنا مي کردند. کم کم واضح تر ديد نزديک تر آمد وپشت درختاني که در آن حوالي بود پنهان شد. همان طور که آنان را نظاره مي کردفکري به شوخي از ذهنش گذشت.دست دراز کرد و لباسي را که متعلق به يکي از شناگران بود برداشت. پريان شناگر که وجود غريبه اي را حس کردندشتابان از آب بيرون آمدند جامه بر تن کردند وگريختندجز آن که لباسش را چوپان شوخ ربوده بود.پس همان طور در آب ماند. گفت وشنود پري و فايز جالب است.پري گفت:من از پريان هستم . ما را با انسان کاري نيست جامه ام را بده در عوض هر آن چه بخواهي به تو مي دهم. فايز گفت:تنها به شرطي جامه ات را ميدهم که همسري مرا قبول کني!پري التماس کردکه چيزي از زر و مال بخواهد اما فايز نپذيرفت. پري که چاره نمي ديد گفت پس من هم شرطي دارم. فايز گفت:شرط تو چيست؟ پري گفت از اين پس هر رفتار عجيبي از من ديدي فراموش کني و به کسي چيزي نگويي. فايز پذيرفت و زندگي آن دو شروع شد. زمان گذشت تا آنها صاحب دو فرزند شدند. فايز در اوج خوشبختي بودکه ناگاه خار اندوهي توانسوز به قلبش خليد. در شامگاهي مادرش چشم از جهان فرو بست. دوستان و آشنايان به تسليت گويي آمدند در همين حال فايز ديدکه پري پريد ودر طاقچه ي اتاق نشست و اين حرکت عروس مادر شوهر مرده خنده ي همگان را برانگيخت. فايز با ديدن اين صحنه شرمسار شد . اما بنابر قولي که به پري داده بود هيچ نگفت. آن شب گذشت و روز بعد در مراسم تشييع جنازه هنگام برداشتن جنازه و بيرون بردن جسد مادر پريزاد ناگهان با صداي بلند شروع به خنده کرد، به طوري که توجه همگان را برانگيخت. اين بار نيز عرق شرم و خجالت بر پيشاني فايز نشست، اما هيچ نگفت. تحمل مي کرد بنابر قولش. بالا خره مادر را به خاک سپردندو فايز که گويي همه ي زندگي از کف داده بود با چشماني اشکبار به خانه آمد و زانوي غم بغل گرفت. اما روز بعد حادثه اي ديگر رخ دادکه فايز را تا هميشه آواره کرد. فايز پس از نماز ظهر ديد که گرگي درنده آمد و وارد اتاق شد. پري بلافاصله يکي از فرزندانش را به گرگ داد. گرگ گلوي طفل را دريد و با خود برد. اندکي بعد دوباره ظاهر شد پري اين بار طفل ديگرش را به گرگ سپرد. اينک فايز به اوج جنون رسيده بود. از يک سو غم از دست دادن مادر واز سوي ديگرربودن دو کودکش توسط گرگ که پري آنان را با دست خود به حيوان سپرده بود و از ديگر سو قولي که به پري داده بود. قرارش را زير پا گذاشت و از او پرسيد: تو به هنگام مرگ مادرم در طاقچه نشستي و مردم را خنداندي،مرا شرمنده کردي. به هنگام تشييع جنازه قهقهه سر دادي و باز شرمسارم کردي. اين ها را من نديده گرفتم. اما سپردن بچه ها به گرگ ديگر چه ماجرايي بود؟ بايد به من بگويي چرا جگر گوشه هايم را به دامان مرگ سپردي؟ پري خيره به چشمان فايز نگريست . ديگر همه چيز تمام شده بود. پيمان آن دو شکسته شده بود ديگر ادامه ي زندگي برايشان ناممکن بود. پري گفت اکنون که پيمان شکني کردي بگذار به تو بگويم: اولاً: رفتن من روي طاقچه به اين دليل است که وقتي کسي مي ميرد اطراف او و همه جا گرداگرد او را خون مي گيرد . چون من پاک و مطهر هستم رفتم روي طاقچه که ناپاک نشوم وشما انسانها از درک آن عاجزيد. ثانياً : چون مرده را حرکت مي دهند اعمال نيک و ثواب هايش پيشاپيش جنازه توسط فرشتگان حمل مي شود و چون مادر تو در تمتم زندگي اش ، يک قص نان و يک لنگه کفش خيرات داده بود خنده ام گرفت. ثالثاً: گرگي که فرزندان تو را برد برادرم بود که مي خواست از آن ها پري بسازد. فايز ديگر هيچ نگفت. پس از خواندن نماز عصر ديد که هر دو فرزندش باز آمده اند.اما پريزاد از در ديگر خارج شد ورفت!....... ديگر تا آخر عمر فايز آشکار به چشمان شاعر شوريده حال نشد . فايز تا آخرين لحظات زندگي در غم دوري پري سوخت. *********************************************************** سحرگه برگ گل تر شد ز شبنم نسيم آهسته زلفش ريخت بر هم بياور عطر زلفش سوي فايز مرا فارغ کن از غم هاي عالم ************* گهي کج مي کني زلفت گهي راست بگفت:از بهر بيم خصم فايز که يعني:مار و عقرب هر دو با ماست؟ ************* دلم را ريش و جانم مبتلا کرد! ز هر دم عشق تو پوشيده فايز ولي، شوق تو رازش برملا کرد ************* ندانم شيشه ي عمر که باشد برو فايز نگه در طالعت کن، که شايد شيشه ي عمر تو باشد! ************* از اين زنجير بهتر پا کشيدن تو اي فايز مکن بازي به زلفش که اين مار آخرت خواهد گزيدن ************* که همچون مار،بيرون آيم از پوست مکش فايزکه هجران کشت اورا تن مقتول آزردن نه نيکوست ************* اگر تو مرده شويي، من بميرم! چو غسلم مي دهي با سدر وکافور دو چشمم وا کنم سيرت ببينم ************* مثال رشته تابم دادي اي دل نترسيدي زفرداي قيامت ************* نه گل دارد خيال بي وفايي وليکن گردش چرخ ستمگر،
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 | 23:39 | + | موضوع: |
داستان کوتاه مارمولک شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود ! اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده ! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد ! مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 | 20:3 | + | موضوع: |
بنگر !!!!!!!!!! بنگر که چه زیباست حکایت زندگی * بازیگر تویی * کارگردان تویی *
تماشاچی تویی * قصه نویس تویی * ترانه خوان تویی * آری تو ! فقط تو این همه ایی !
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | جمعه دوازدهم تیر 1388 | 20:47 | + | موضوع: |
..:::نقاب:::.. هر کس از راه ميرسد در پس نقاب مهربانی چهره ای نا مهربان دارد
وای از روزی که اين نقاب را بر ميدارد
!و رنگ حقيقتش را می گيرد
!آن وقت در خود شکستن من تنها راه گريز است
خدايا کی ميشود غريبه ای که برای آشنايی می آيد
دوست داشتن را به دروغ تصوير نکند ؟؟
خدايا کی ميشود ؟ کی دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 | 16:15 | + | موضوع: |
آوار بی تودنیا برسرم آوارشد بین ما هرپنجره دیوارشد درد ما دربودن ماریشه داشت رفتن ومردن علاج کارشد آشنائیهای خوش آغاز ما ابتدا نفرت سپس انکار شد آنکه اول نوشدارو مینمود بر لب ما زهر نیش مارشد عیب ازما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد
دلشكسته اي از تبار عشق با نام Ali | چهارشنبه بیستم خرداد 1388 | 21:1 | + | موضوع: |
|
|